برای سنگ ها [شعر] - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:11
۱ بر کاغذم سنگ می روید. نشسته ام نگاه می کنم. ۲ سایه مگر نه از سیاهی بریدی که من از نور بگذرانم ات آن شب چه دیدی که باز دل ات یاد سیاهی کرد؟ ۳ آسمان آینه ای ست. نگاه کن عکس خودت را ببین- تکه ابری ست. ۴ به نیم روز بریده بریده دیدم ات_ مگر به تیغ شعر.
شهید [شعر منثور] - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:11
آن شب صدای هلهله و بوی شراب از خواب چند ساله بیدارش کرد. یک آن به خود لرزید و خاک را پس زد. چهره اش از پس سال ها دوباره هویدا شد: دو چشم اش از غضب می درخشید. آهی کشید و برخاست و به راه افتاد. نه، زنده نشد. فقط خاک را کنار زد و برخاست و به راه افتاد. او راز جهان بود و آن شب تاب نیاورد. از دهان خاک بی
غرقه [شعر منثور] - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 2:53
می پنداشت که دیگر شنا آموخته. می خواست به دریا برود تا در عمق آب، جنازه های خودش را بازیابد. که او پیش تر بارها غرق شده بود. چشمان اش را بست و در آب پرید. نفس اش بند آمد. دست و پا زد و در آب فرورفت و غرق شد. و جنازه ای اضاف شد به جسدهای ته آب.
از بورخس [از دیگران] - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 2:53
xa0 xa0درِ آپارتمانم را بستم و بهطرفِ آسانسور رفتم. میخواستم تکمهی آسانسور را بزنم تا به طبقهی پایین بیایم که ناگهان چشمم به شخصِ واقعاً ترسناکی افتاد. قدّش آنقدر بلند بود که حتماً باید متوجّه شده بودم که دارم خواب میبینم. کلاهی بوقی به سر داشت و همین قامتش را بلندتر نشان میداد. صورتش (که هرگز آن
چند شعر برای انتهای زمستان [شعر] - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 13:07
۱ وقتی آن شعر را در خاک پنهان می کردم آیا کسی ندید؟ ۲ حرف کوچکی با خودم دارم می روم که فریادش کنم امّا سنگریزه ها گوش شنیدن ندارند و تو شنیده ای ش از پیش ۳ دسته ی زنبورها ناگهان از روی گل برخاستند گریختند تا به باقی زنبورها بگویند ۴ شعر مثل مسافری غریب می آید یک شب در خانه ات را می زند نه آب نه نانx...
سودازده ی باد بهار [یادداشت شخصی] - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 19:44
ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کردنهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد مرا به حال خود ای عشق بیش از این مگذار که بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد چه مدت زیادی گذشته که یادداشت شخصی ننوشته ام. یادداشت های شخصی من حتی از خودم بیشتر زنده اند. چقدر زنده نبوده ام در این چند وقت. چه قدر گذشته و من اینجا-در این و
خراسان - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 19:44
من دلم بیش از آن که برای آدم ها تنگ شود، برای مکان ها تنگ می شود. تنگ عطر و بوی جاها. یک بویی هست این چند روزه افتاده به مشامم.چشمه اش را این جا پیدا نمی کنم. شورش عشق مرا گرد جهان گردانید عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم
معامله [شعر کوتاه] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
خیره به صفحه ی ساعتش پرنده ها را از یاد برد عقربه ها پرواز می کردند- آواز می خواندند
ستاره های گریزپا [یادداشت] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
آن چه ما با آن راه خود را روشن می داریم، فروغ ستاره ای ست. ستاره ای مرده - و یا شاید گم شده- اندیشه ها به تمامی فروغ ستاره اند. پژواک ستاره اند. ستاره ای مرده. او کنج اتاق اش نشسته به انتظار. از پنجره ستاره را می بیند. یک دم، یک لحظه و بعد ستاره در آسمان -که جای اوست- گم می شود. او در ستاره چیزی می
کشف [شعر] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
تو نیز پیر می شویاین را فراموش کرده بودم
بلعیدن [شعر] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
قلب من همه چیز را می بلعد و خرد خرد کلمه می کند اما در قعر دلم دهان کوچکی نیز هست برای بلعیدن کلمات
مترسک [شعر منثور] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
روزهنگام رسیدم به مترسکی میان مزرعه. مترسک اشاره کرد به سویی، به مترسکی دیگر. رفتم و رسیدم به آن دیگری. صورت اش غمناک بود و انگشت اش به سمت مترسکی دیگر دراز. تا غروب در مزرعه گشتم و مترسک های بسیاری را دیدم. دیدم که همه ی آن ها به یکدیگر اشاره می کنند و دانستم که چرا چهره هایشان غمناک است.
درخت خشک [شعر] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
۱ درخت خشک من یک روز به راه افتاد و رفت رفت از پیش ام تا تماشاگر درختان سبز باشد تا مسافر بهار باشد. ۲ - نه دست نکش بر تن تندیس از سنگ نیست که از رویاست.
عمیدالدین [داستان بلند] - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 14:36
سال ۹۵ برای من بایک کار بلند و نفس گیر تمام شد. عمیدالدین. نوشتن این قصه برای من درگیری و تغییر بود. سفر. عمیدالدین سفرنامه ی من است (یا دست کم دوست دارم که این طور فکر کنم) از ایده ی اولیه اش تا پایان بازنویسی (حدودا یکسال) همه چیز در زندگی من عوض شد. به هر حال، هنوز مطمئن نیستم. متن راضی ام نمی کن
شاعر و درخت کوچک اش [یادداشتی برای داستان درخت ها] - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
داستان "درخت ها" نوشته ابراهیم گلستان اردیبهشت ۴۵، خرداد ۹۶ دانلود داستان درخت هاxa0 ۱. داستان روایت ریشه هاست. ریشه ام را کجا بدوانم؟ داستان روایت شاعر است و ریشه های ذهن اش در خاک. درخت کاج، بزرگ و مستحکم، جایی در کنار جوی آب خودنمایی می کند. سال های سال از عمر اش گذشته و در گذر سال ها این گونه زی...
بزرگ [دو شعر کوتاه] - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
۱. سه گربه راه می روند گرد سپیدار آسمان بی قرار است و زمین نیست تو را این گونه دیده ام. ۲. از خوف روز تن کلمات دوباره می لرزد در این سحرگاه تو باز آمده ای و چشم تو دهانی باز است به بلعیدن
هدیه ی صبح و سرما [شعر] - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
برای ز میان باد و درخت دیگر رازی نیست تا در این سپیده به هم بگویند اما گنجشک مسافر هنوز بر شاخه اش نشسته -هیچ کس نمی بیند اش- در قلب کوچک تو چه بود که مرا انکار می کرد؟
تنها [دو شعر کوتاه] - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
۱. آن سوی دشت های دور و دراز آن جا که علف های تازه رسته اند مرد نشسته دلش را گذاشته در کوله پشتی کوچک اش و چشم بی رمق اش آسوده به ماه خیره است ۲. هزار برگ بهاری روییده بر درخت بر یکی از شاخه هاش اما از پاییز برگ زردی مانده هنوز
اژدها [یادداشت شخصی] - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
دلتنگ ام. بی تابم. بی قرارم.xa0 به این فکر می کنم که این دل تنگی اصیل نیست. حاصل چیزهای دیگری است (خواب دیشب ام را برایت نگفته ام) رنج برخوردار نبودن است و دلتنگی اصیل این گونه نیست. این گونه دلم کمی آرام می گیرد. خدایا... مرا به کام اژدها فرستاده ای.xa0
کوه پرندگان سنگی [تمثیلی برای مسافر] - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
کوهی هست. کوه پرندگان سنگی. با آوازهای شگفت شان. مرد مسافر ، بی کوله بار و بی توشه، زخمی اما سرزنده می رود به سوی کوه. به جست و جوی پرنده ای. می رود و می رسد. روزها و شب های بسیار در دره ها و شکاف کوه ها می نشیند به انتظار. جز آفتاب و ماه با کسی سخن نمی گوید. جز آفتاب و ماه کسی با او نیست. شبی صدای ...

برچسب‌های مرتبط

بی تو نبودن | بی تو نبودن سخته | بی تو بودن و نبودن افتخاری | یکی از شعرهای سعدی | یکی از شعرهای حافظ | یکی از شعرهای قیصر امین پور | صبح شعر نو | صبح شعر | صبح شعر حافظ | مبارک باد از ناصر چشم آذر