
من خیلی خیلی زود احساس کردم که نشویل برایم تبدیل به خانه شده است. این را اولین بار زمستان امسال متوجه شدم که چند روزی برای سفر رفته بودم کالیفرنیا و شبی که برگشتم٬ از فرودگاه نشویل که آمدم بیرون٬ احساس کردم شهری که من غریبهاش بودم حالا بسیار بسیار آشناست. یادم میآید باران تندی که میبارید٬ آسودگی خیابانها و حتی قیافهٔ آدمهایی که نمیشناختم همه رنگی از آشنایی گرفته بودند٬ انگار نه انگار که چهار پنج ماه بیشتر نبود که در این شهر زندگی میکردم. من در نشویل هولناکترین لحظههای عمرم را گذراندم٬ و دقیقتر اگر بگویم٬ هولناکترین لحظهٔ عمرم را. غیر از آن٬ من در نشویل احساس دلتنگی کردم٬ احساس تنهایی کردم٬ احساس افسردگی کردم٬ و از همه بیشتر احساس غربت کردم. اما احساس غربت کردن برای آدمی که مه...
ادامه مطلب
من روحم از آهن است، مثل این که. و البته بسیار زنگ زده و زننده و مستهلک. اما گاهی از زیبایی و سرسختیای که درم هست به وجد میآیم. چه چیزها که بر سر من آمده و مرا نشکسته. من مثل یک میلهٔ نیمه جان فلزی در جایی که گذرگاه هیچ عابری نیست پرچمی را که پرچم هیچ جایی نیست در زیر باد و باران نگه داشتهام. دست کم اگر به چیزی ایمانی داشتم یا ارزش مشخصی در زندگیام بود کمتر از خودم تعجب میکردم. اما هیچ چیزی در زندگی من نیست که به آن ایمان داشته باشم، یا کسی نیست که به او دلخوش باشم، یا چیزی در آینده که به آن امید داشته باشم، و اخیراً حتی سرخوشیای که در روزمرگی داشتم را هم دیگر احساس نمیکنم. من در چنین بیکسی و چنین بیهودگیای چنین مصائبی را تاب آوردهام. گاهی از دور به زندگیای که میکنم خیره میشوم و گاهی بسیار ر...
ادامه مطلب
تا مدتی کمتر یادم میافتاد. اما چند وقت است که گاه و بیگاه آن تصویر از جا و بیجا به مغزم حملهور میشود و هر بار جدیتر و مهلکتر از بار قبل. آن لحظه آخری که مامان را دیدم. درست آن لحظهای که رویم را برگرداندم و از آن در رد شدم در حالی که میدانستم آن آخرین نگاهی را که قرار بود بکنم کردهام. این تصویر٬ شلوغی و صف٬ آخرین خداحافظی که عامدانه سرد و عادی برگزارش کردیم٬ آخرین حرفی که زدم٬ «تا بعد» و هیاهوی توی صف٬ اینها کابوس شبانه من شدهاند. این تصویر طوری از پا درم میآورد که با تمام قدرتی که ذهنم دارد جلویش را میگیرم. شبها٬ آن چند ثانیهای که آدمِ خودمام٬ یک آن یادم میآید یک ساعت٬ یک دقیقه٬ یک روز کاملا معمولی وسط تقویم٬ یک دقیقه کاملا معمولی وسط دایره ساعت٬ آخرین باری بودند که من مامان را دیدم. ا...
ادامه مطلب
احیای حافظه و کنکاش گذشته مثل سلاحی است که آدم وقت تنگنا از غلاف بیرون میکشد. وقتی که نور نیست و چیزها در تاریکی قابل تشخیص نیستند٬ وقتی که کورمال کورمال راه میرویم٬ مسیر را با لمس و حافظه معلوم میکنیم. آنچه در تاریکی است٬ اگر هنگام لمس کردن شباهتی پیدا کند به آنچه که پیشتر در نور دیدهایم٬ بیخطر میشود یا لااقل میتوان میشود فرض کرد که بیخطر است. حالا در این تاریکی٬ هر تداعی نابهجایی میتواند اسباب هلاک بشود. من در این چند مدتی که گذشته٬ حس میکنم که بسیار بسیار شبیه به روزهای هجده و نوزده سالگیام شدهام. یعنی٬ که جوان و سرحال و آسیبپذیر شدهام. آن وقتها٬ یعنی مثلا هفت هشت سال پیش٬ آینده در نظرم زیبا بود و محض همین به سمت چیزها دست دراز میکردم. سالهای آخر نوجوانیام بود و تازه از خانه پدر و مادرم ...
ادامه مطلب
شهر ما در گوشهای پرتافتاده از این عالم قرار گرفته است. ما در انتهای زمین زندگی میکنیم. ما مردمی منزوی و طردشده هستیم. کسی معمولاً به میان ما نمیآید. مردم غریبه به زبان ما صحبت نمیکنند و ما نیز زبانهای دیگر را نمیشناسیم. به همین خاطر، خروج از شهر برایمان وحشتآور است و آنقدر که به عمر زندگان ما قد میدهد، جز تک و توکی از ما کسی به سفر نرفته است و آن چند نفری نیز که رفتهاند کر و لال برگشتهاند.محض همین است که ما حضور دیر به دیر غریبهها را همواره ارج مینهیم. بزرگترین شادی ما دیدن غریبههاست، هرچند که این اتفاق به ندرت میافتد. دیدن غریبهها به یاد ما میآورد که به واقع ما نیز جزئی از این عالمیم و بر همان زمینی زندگی میکنیم که دیگران. غریبههایی که نزد ما میآیند معمولاً راهگمکردگانی اند که از آن س...
ادامه مطلب
از رأسالکهنهٔ ولایت لوحام به بزرگ استان شمال غرض از نوشتن این کلمات التماس یاری از شماست چراکه ذهن همهٔ ما در این باره -که عرض خواهد شد- به تاریکی کشیده است. اما شرح مسئلهٔ ما چنین است:قریب به یک سال پیش از این، امیر ولایت ما از جسم منزه خود خلاصی یافت. شما با اعمال او آشنا بودهاید و دربارهٔ آدابدانی مثالزدنی او اطلاع کافی دارید. در ایام حکمرانی ایشان، کاهنان لوحام آسودگی تمام داشتند و او حقاً که در رعایت آداب مقدس از اسلاف خود بسیار خبرهتر بود. من به دست خود چشم و دهان او را بستم و وی را همراه با خاتونش در دریاچه غرق کردیم و چهار پسر ایشان چنانکه مقرر بود ترک وطن کردند.سپیدهٔ فردا همهٔ ما کهنه به همراه رئیسان دوازده بیت لوحام جلوی دروازه جمع بودیم. اولین کسی که به سوی لوحام آمد زن جوانی بو...
ادامه مطلب
من جنون خودم را دو سه باری آزمودهام. و دیدهام که چه هول و ولای بیتوقفی است و دیدهام که در شیدایی و منگی سر از چه ناکجاهایی در میآورم. سعی میکنم که یک دستم همیشه به کلاهم باشد و یک دستم به لباسهایم. و سعی میکنم که روی هم رفته معقول بمانم و از حدود انصاف و ادب تجاوز نکنم. چراکه آنسوی ادب باتلاق چندشناکی است. من تلاش میکنم که سر به زیر باشم چراکه در افق همیشه آن صورت بینقاب منتظر است که با نگاهش آتشم بزند. من سعی میکنم که وقتم را تماماً با کار و بازی و مطالعه و عیاشی پر کنم. خصوصاً در روز. عاشق روزم. خصوصاً اگر پردۀ اتاق را تا نیمه کشیده باشم. در آن روشنایی نصفهنیمه آدم کم و بیش میتواند مفصلهای خودش را آرام نگه دارد. اما شب که میشود، از دم غروب به بعد، ساعت هشت که میشود، یک رعشۀ ملایم به همه جا...
ادامه مطلب
امشب با محسن بحثِ مفصل کردیم. در خلال حرف، من یادم به یک خاطره افتاد از سالهای بسیار دور. و به گمانم یادآوریاش در این ایام ضرورت دارد. - من کلاس اول ابتدایی بودم. یا شاید دوم. هفت یا هشت سالم بوده پ...
ادامه مطلب
یک عده دارند مرا تهدید میکنند. تهدیدهای سفت و سخت. من خوب نمیشناسمشان. فقط یک چیزهایی توانستهام ازشان بفهمم. از دور به نظر لباسهای سیاه کردهاند تنشان و از نزدیک قرمز، و شاید هم برعکس. نمیتوانم ا...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
بعدِ چهارپنج روز تلگرامم چند دقیقه وصل شد. پیامها را میخواندم. دوستی نوشته بود: رنجهای ما برای تاریخ تکراریاند. یکی این. دیگر این سخنِ یوحنا که کلماتش آن روز مثل سنگ که ببارد، ناگهان بر سرم ریختند. “در محبّت ترس نیست؛ بلکه محبّتِ کامل ترس را بیرون میراند. زیرا ترس از مکافات سرچشمه میگیرد. و کسی که میترسد در محبّت به کمال نرسیده است.” و دیگر این مصرعِ عجیبغریبِ عطار که درد بر من ریز و درمانم مکن...
ادامه مطلب
کتابِ "فیورتّی" یا "گلهای کوچکِ قدیس فرانچسکو" یکی از ولینامههای مشهورِ مسیحیست، در ذکرِ احوالِ فرانچسکوی قدیس و یارانِ نخستیناش. روایتهایاین کتاب احتمالاً در اواخرِ قرنِ چهاردهِ مسیحی، به دستِ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
ظهر بهخیر. فرض کنید که فارسی هیچ نمیدانید. و یک صفحهی تذهیبکاریشده را خیال کنید، رویاش به خط ثلث و شکل چلیپا، چیزهایی نوشته به فارسی. و این برگه را خیال کنید از ناکجا به دستتان رسیده و فارسی هی...
ادامه مطلب
سلام و وقتخوش، باید خیلی تند و تلگرافی بنویسم؛ وقت نیست، و بادها تند و ناگزیر میوزند. __________ دیروز داشتم برمیگشتم. توی راه ناگهان حس کردم همهی این وقتها (که دقیق یادم نیست از کی تا امروز که ا...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
من صبح که بیدار میشوم، اول به شما فکر میکنم....
ادامه مطلب
به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به - این دو سطر اینجا باشند، به نیابت از امشب. سهی شهریور نود و هشت...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
نمیدانم که دیشبِ من چهقدرش خودِ برآمدهی من بود و چهقدرش جلوهنماییِ دوزخ. در این سه بار دوبارش منجر به ژستی اصیل و نهایی شد. (اصیل؟) ~ بارِ اول: ژستِ مواجهه با مرکز و کنترلِ جزئیات در بسط و قبضِ...
ادامه مطلب