[شعر]

متن مرتبط با «بی تو نبودن» در سایت [شعر] نوشته شده است

هین بیایید ای رفیقان سوی من

  • نیلوبلاگ

    من روحم از آهن است، مثل این که. و البته بسیار زنگ زده و زننده و مستهلک. اما گاهی از زیبایی و سرسختیای که درم هست به وجد میآیم. چه چیزها که بر سر من آمده و مرا نشکسته. من مثل یک میلهٔ نیمه جان فلزی در جایی که گذرگاه هیچ عابری نیست پرچمی را که پرچم هیچ جایی نیست در زیر باد و باران نگه داشتهام. دست کم اگر به چیزی ایمانی داشتم یا ارزش مشخصی در زندگیام بود کمتر از خودم تعجب میکردم. اما هیچ چیزی در زندگی من نیست که به آن ایمان داشته باشم، یا کسی نیست که به او دلخوش باشم، یا چیزی در آینده که به آن امید داشته باشم، و اخیراً حتی سرخوشیای که در روزمرگی داشتم را هم دیگر احساس نمیکنم. من در چنین بیکسی و چنین بیهودگیای چنین مصائبی را تاب آوردهام. گاهی از دور به زندگیای که میکنم خیره میشوم و گاهی بسیار ر...

    ادامه مطلب
  • دستکشهای بیاهمیت [یادداشت شخصی]

  • نیلوبلاگ

    امشب با محسن بحثِ مفصل کردیم. در خلال حرف، من یادم به یک خاطره افتاد از سالهای بسیار دور. و به گمانم یادآوریاش در این ایام ضرورت دارد. - من کلاس اول ابتدایی بودم. یا شاید دوم. هفت یا هشت سالم بوده پ...

    ادامه مطلب
  • حبیب [یادداشت]

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • مکتوب سوم [دربارهی حروف الفبا]

  • نیلوبلاگ

    ظهر بهخیر. فرض کنید که فارسی هیچ نمیدانید. و یک صفحهی تذهیبکاریشده را خیال کنید، رویاش به خط ثلث و شکل چلیپا، چیزهایی نوشته به فارسی. و این برگه را خیال کنید از ناکجا به دستتان رسیده و فارسی هی...

    ادامه مطلب
  • ماییمونوایبینوایی،بسماللهاگرحریفمایی [یادداشت]

  • نیلوبلاگ

    سلام و وقتخوش، باید خیلی تند و تلگرافی بنویسم؛ وقت نیست، و بادها تند و ناگزیر میوزند. __________ دیروز داشتم برمیگشتم. توی راه ناگهان حس کردم همهی این وقتها (که دقیق یادم نیست از کی تا امروز که ا...

    ادامه مطلب
  • آیینِ تشرّف [مکتوب پنجم]

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • [مکتوب ششم]

  • نیلوبلاگ

    من صبح که بیدار میشوم، اول به شما فکر میکنم....

    ادامه مطلب
  • بیستِ آذر، سرِ صبح، نیمهشیار

  • نیلوبلاگ

    من یک رفیقی دارم و این عاشقِ یکی شده بود، چند وقتِ پیش. و بعدِ چند وقت که دلدل کرد و دورِ خودش چرخید، آمد از من مشورت بگیرد. من آن طرف را نمیشناختم و جستهگریخته فقط از زبانِ خودش شنیده بودم و به ن...

    ادامه مطلب
  • چشمِ تو در چشم میُفتاد [دربارهی نامهی اول]

  • نیلوبلاگ

    مکتوباتِ عینالقضات با فکری پر تب و تاب شروع میشود، دربارهی دیدن و حیرت از این که بینِ چشم و شئ، چه سنگلاخِ بیعبوریست. عینالقضات در نامهی یکم کشف میکند که ما هیچگاه چهرهی خود را نمیبینیم. «چ...

    ادامه مطلب
  • الفبای بیپایان [یادداشت]

  • نیلوبلاگ

    حروف اگرچه به نظر مجردترین شکلِ کلاماند اما ما حروف را هم با اسمهایشان میشناسیم. یعنی چیزی که ما به عنوانِ «حرف» میشناسیم تنها تصوری از حرف است و ما احتمالاً از مرحلهی اسم فراتر نرفتهایم و چیزی که اسماش را حرف گذاشتهایم، تنها تصوری از جهانِ پس از اسم است. حروف اگرچه عناصرِ سازندهی اسماند، اما خود نیز موسوماند. یعنی که حروف بر اسماند و هم اسم...

    ادامه مطلب
  • بی زار [یادداشت شخصی]

  • نیلوبلاگ

    تو من را از پشتِ دیوارهای هوا چه طور می بینی؟ این بادِ میانِ ما حرف های مرا چه رنگی به گوشِ تو می رساند؟دیوارهای عایق. بادِ عایق. این هوا دیگر امانت دار نیست. باید به زبانی ورای تکلم، ورای بدن دست یافت. من تنها با این زبان می توانم با تو گفت و گو کنم. با زبانی که ندارم اش. که نداریم اش. ما برای گفت و گو با هم، باید درختی بکاریم. باید صبر کنیم. تا کلمات اش بر...

    ادامه مطلب
  • بیستوچهارمِ اردیبهشت

  • نیلوبلاگ

    این چند روز هی میخواستم بیایم چیزی بنویسم اینجا و دستام نمیرفت. خواب بودم. (و واقعاً هم خواب بودم. روزی دوازدهسیزده ساعت خوابیدم این هفته) بد کار ریخته بود روی سر-ام. یک کتابِ مبسوطی را باید ویرایش میکردم. کردم با جگرخونی و دیشب تحویل دادم. امتحانِ مبانیِ عرفان هم داشتم و نخواندم البته و امتحان هم خدا را شکر افتاد هفتهی بعد اما فکر-اش به همام میری...

    ادامه مطلب
  • از من بخواه، بیگمان با تو سخن خواهم گفت

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • دربارهیِ شعری که از عبید خواندم [یادداشت]

  • نیلوبلاگ

    با زبان چه کاری میشود کرد مقدستر از خشونت کردن؟زبان=ذهن=جهان=خدا رویِ زبان و ذهن و جهان و خدا غبار مینشیند. و فقط با خشونت آشکار، با صراحت در زیبایی کردن میشود این غبار را پس زد. خداوند میگوید: کنتُ کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف. در زبانِ فارسی واژهی خطر دو معنی دارد: یکی معنیِ امروزیاش که معادلِ dangerous انگلیسیست و یکی هم به معنی بزرگ و ارزشمند. پس خطرناک هم یعنی ویرانگر و هم یعنی ارزشمند. و عبید زاکانی به جد خطرناک است. چون ویرانگر است. تمامِ غبارهایِ ذهن و زبانِ ما را با طوفانِ شعر و نثرش میروبد و زبانِمان را لختِ مادرزاد میکند. همه تجربه کردهایم که در برهنگی چه خنکایی هست. پس عبید هم خطرناک است و هم خطرناک. زیبایی مثلِ نور صریحِ خورشید چشمِمان را میزند. و این دو بیتِ ناصرخسرو هم به یادم...

    ادامه مطلب
  • کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود [شعر]

  • نیلوبلاگ

    *إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿۱۰﴾*فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿۱۱﴾*وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُ...

    ادامه مطلب
  • گهواره ای بی کودک [شعر ترجمه]

  • نیلوبلاگ

    شعر از Christiana Rossetti به فارسی عرفان پاپری دیانت گهواره ای بی کودک برگ های خشک پاییز می ریزند بر گور کودکی جان شیرین به خانه برگشت -به بهشت- تن این جا نشسته به انتظار...

    ادامه مطلب
  • خاموشی بی باک [شعر ترجمه]

  • نیلوبلاگ

    شعر از Friedrich Wilhelm Nietzsche به فارسی عرفان پاپری دیانت پنج گوش - و نه صدایی که بشنوند باری جهان گنگ است با گوش حرص ام شنیدم: پنج مرتبه تور انداختم آن سوی خویش پنج مرتبه تور ام تهی ماند پرسیدم -پاسخی صید ام نشد- با گوش عشق ام شنیدم....

    ادامه مطلب
  • بی نام [شعر ترجمه]

  • نیلوبلاگ

    شعر از Christian Bobin به فارسی عرفان پاپری دیانت در کشاکش تنهایی ام تو چون سپیده دمیدی چون آتش زبانه کشیدی به گستره ی روح من می آیی و می روی تو مدام -چون موج که به ساحل- و سیلاب خنده هایت در سراسر سرزمین من جاری ست. # چون به ژرفای دل ام می نگرم درون ام را تهی می یابم: آن جا که همه چیز غرق تاریکی بود خورشیدی بزرگ می درخشید آن جا که همه چیز مرده بود بهار کوچکی می رقصید آه! دختر کوچکی تمام حجم مرا پر کرد. باورم نمی شد. # تنها دانش راستین عشق است عشق، آن معمای ناگشودنی...

    ادامه مطلب
  • خوابیده در دره [شعر ترجمه]

  • نیلوبلاگ

    شعر از Arthur Rimbaud به فارسی عرفان پاپری دیانت درّه ای سبز و کوچک نسیمی بی شتاب می وزد و برگ های بلند نقره ای بر علف های روشن پرتوهای خورشید از بالای کوه سرازیر می شوند و دره پر می کنند از روشنا سرباز جوان خوابیده -دهان اش باز است- زیر سر اش بالشی از سرخس صورتش رنگ پریده ست خوابیده زیر حجم علف ها در بستر گرم و سبز و نمناک اش خوابیده، پاهای اش میان علف ها چون کودکی زیبا و بی گناه لبخند بر لب اش است آه طبیعت گرم اش بدار مبادا که سرما بخورد ای مگس ها با وزوزتان خواب اش را نیاشوبید. او زیر آفتاب آرام به خواب رفته یک دستش را روی سینه اش گذاشته و بر پهلویش دو حفره ی سرخ پیداست. Le dormeur du val C’est un trou de verdure, où chante une rivière Accrochant follement aux herbes des haillons D’...

    ادامه مطلب
  • رفتار تو با من [شعر]

  • نیلوبلاگ

    اینگونه صریح در ته هر مرداب به دور از روشنا چه مشتاقی تو به من در مسیر خشک و راه دم کرده ام اما مغرور و پرملال پاهای زخمی ام را نمی بینی ای صبح ای تراوش لرزان خورشید نیستی تو مگر؟...

    ادامه مطلب