گهواره ای بی کودک [شعر ترجمه]
-
تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
شعر از Christiana Rossetti به فارسی عرفان پاپری دیانت گهواره ای بی کودک برگ های خشک پاییز می ریزند بر گور کودکی جان شیرین به خانه xa0برگشت -به بهشت- تن این جا نشسته به انتظار
خاموشی بی باک [شعر ترجمه]
-
تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
شعر از Friedrich Wilhelm Nietzschexa0 xa0به فارسی عرفان پاپری دیانت پنج گوش - و نه صدایی که بشنوند باری جهان گنگ است با گوش حرص ام شنیدم: پنج مرتبه تور انداختم آن سوی خویش پنج مرتبه تور ام تهی ماند پرسیدم -پاسخی صید ام نشد- با گوش عشق ام شنیدم.
بی نام [شعر ترجمه]
-
تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
شعر از Christian Bobin به فارسی عرفان پاپری دیانت در کشاکش تنهایی ام تو چون سپیده دمیدی چون آتش زبانه کشیدی به گستره ی روح من می آیی و می روی تو مدام -چون موج که به ساحل- و سیلاب خنده هایت در سراسر سرزمین من جاری ست. # چون به ژرفای دل ام می نگرم درون ام را تهی می یابم: آن جا که همه چیز غرق تاریکی بو...
خوابیده در دره [شعر ترجمه]
-
تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 6:22
شعر از Arthur Rimbaud به فارسی عرفان پاپری دیانت درّه ای سبز و کوچک نسیمی بی شتاب می وزد و برگ های بلند نقره ای بر علف های روشن پرتوهای خورشید از بالای کوه سرازیر می شوند و دره پر می کنند از روشنا سرباز جوان خوابیده -دهان اش باز است- زیر سر اش بالشی از سرخس صورتش رنگ پریده ست خوابیده زیر حجم علف ها ...
این روزهایم [شعر]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
روزهایم طی می شوند اینگونه بی خورشید و دل بسته امxa0 به ابری که می رود ابری که تویی روزی که ترکم کنی خورشید را دوباره خواهم دید؟
رفتار تو با من [شعر]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
اینگونه صریح در ته هر مرداب به دور از روشنا چه مشتاقی تو به من در مسیر خشک و راه دم کرده ام اما مغرور و پرملال پاهای زخمی ام را نمی بینی ای صبح ای تراوش لرزان خورشید نیستی تو مگر؟
بی تو نبودن [شعر]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
از تو که نمی گویم تو نیستی یا من نمی دانم
یکی از شعرها [نوشته]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
او شاعر بود. کمابیش شاعر معروفی هم بود. چند تا کتاب شعر چاپ کرده بود و می شناختندش. یکی از شعرهایش را خیلی دوست داشت. آن را ننوشته بود. یعنی هیچوقت مکتوبش نکرده بود. آن در ذهنش حفظ داشت. گاهی xa0آن را زیرلب برای خودش زمزمه می کرد. یا در جمع دوستانش، وقتی از او می خواستند که برایشان شعر بخواند، آن را...
صبح [شعر]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
چراغ های بیهوده خاموش می شوند و پنجره باز به گرگ و میش حرفی را از یاد برده ام گویی و نسیم باز می آوردش
مبارک باد [از دیگران، مولوی]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده کلی حلوات مبارک باد در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای...
کلماتُ ربّی [از قرآن]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًاxa0۱۰۹ بگو اگر دریا براى کلمات پروردگارم مرکب شود پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد قطعا دریا پایان مىu200f یابد هر چند نظیرش را به مدد [آن] بیاوریم (...
شناگر [شعر، ترجمه]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
شعر از : ماتئی ویسنیک شهری هست که هیچ کس آن را نساخته خیابان هایی هستند که هیچ گاه عابری در آن ها گام نگذاشته درهایی هستند که هیچ کس آن ها را نگشوده و پنجره هایی که هیچ کس را یارای آن نیست که از آن ها به بیرون بنگرد در امتداد سد دریایی هزاران صندلی به ردیف گذاشته اند بی آن که کسی بر آن ها بنشیند هیچ...
[شعر]
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 7:39
شعر میوه ای ست که به دستم می دهی آن را می نویسم و هسته ی سختش را در دلم می گذارم