نزدیک نیا [یادداشت شخصی] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
بوبن می گوید: مردن مثلِ عاشق شدن است. او ناگهان می رود و دیگر خبری از خودش نمی دهد. (مسیح در شقایق)_ این روزها شادمانیِ غریبی حس می کنم در خودم. در خودم و نه از هیچ سمتی و این روزها که می گویم یعنی حالا که دوی شب است یحتمل و نه پس و پیش و پیش و پسِ من همیشه پوک بوده.xa0 من اشتباه می کردم. حرفی که در...
کثافت [روایتِ یک کابوس] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
معمای نهنگ [طرحِ یک رمانِ جنایی] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سیاهپا [خبر] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
بالاخره پیدایش شد. عصرِ دمکردهی تابستان. بیست و یک تیرِ امسال. سیاهپا آمد.xa0
سوادِ صورت[نوشتهای برای اعتراف] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
فقر سلاح خطرناکیست. فقر چیزِ خطرناکیست. من چه قدر بیاحتیاطی کردم. من دقت نکردم که چه کیکنم. من از شاکله افتادم. تمام رذایل اخلاقی دارند از توی چهرهی من سر میزنند.xa0 الفقرُ سواد الوجه من اشتباه کردم. من دیگر هیچکسی را ندارم توی این زندگی. من دیگر هیچ دوستی ندارم. و از همهی دوستانی که یک زمان فکر میک...
الفبای بیپایان [یادداشت] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
حروف اگرچه به نظر مجردترین شکلِ کلاماند اما ما حروف را هم با اسمهایشان میشناسیم. یعنی چیزی که ما به عنوانِ «حرف» میشناسیم تنها تصوری از حرف است و ما احتمالاً از مرحلهی اسم فراتر نرفتهایم و چیزی که اسماش را حرف گذاشتهایم، تنها تصوری از جهانِ پس از اسم است.xa0 حروف اگرچه عناصرِ سازندهی اسماند، اما خود...
دورِ آخر - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
ما مرگ و شهادت(؟) از خدا خواستهایم آن هم به سه چیزِ کمبها خواستهایم گر دوست همان کند که ما خواسته ایم ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم
سمندر [یادداشت] - تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:51
این نوشته شاید سرآغازِ مجموعه یادداشتی باشد که تا روز و ساعتی نامعلوم ادامه پیدا میکند.xa0 گر دوست همان کند که ما خواستهایم! ~ تا به حال شده که موقعِ فیلمدیدن، وقتی کسی میمیرد، دلات به حالِ آن بازیگر سوخته باشد؟ معلوم است که نه. تو میدانی وقتی که او تیر میخورد، دوربین میرود به صحنهی بعد و شخصیتِ مرد...
۶ اردیبهشت ۹۷ - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
هشتِ صبح بیدار شدم. بینِ انبوهِ لحاف و تشک و پوست پفک و تخمه و ظرف کثیف توی اتاق. کفِ اتاق خوابام برده بود. همانجا خوابیدم تا دوازده. سهچهار ساعتِ تمام در خواب و بیداری میلولیدم و خوش گذشت. ل.بلند که شدم. بهار زنگ زد. گفت مسواک و دسته کلید-ام جا مانده و امروز یک طوری دستام برسان. گفتم تا عصر اگر شد ...
۷ اردیبهشتِ ۹۷ - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
من خواب بودم. امین و سروش رفتند.امین رفت سرِ کارِ گلستان و سروش هم رفت برای جلسهی تمریناش. من ماندم. خوابوبیدار و چهار پنج ساعت را تنها و خوابوبیدار با ل گذراندم.xa0 بیدار شدم.نشستم سرِ کارِ ادیتِ شعرها. پفففف.پرتِ پرت. انگار دارم صدای ضبط شده خود-ام را میشنوم، همانقدر چندش. دمِ ظهر بود. درنا زنگ زد...
چند روز از اردیبهشت - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
از چند روز قبل شروع میکنم. تاریخِ روزها از دستام در رفته. _ امروز صبح برعکسِ هرروز ناگهانی بیدار شدم. با زنگِ بیژن. رفتم در را باز کردم. حالام کاملاً عادی بود. اما دقیقاً در فاصلهای که بیژن از پلهها بالا میآمد، تقریباً از حال رفتم. یک لحظه. حالت تهوع به من دست داد. تمام بدنام بیحس شد. یخ کردم. وقتی ...
دهام و یازدهامِ اردیبهشت - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
حضور ل. مثلِ یک ضربهی دقیق و سرِ وقت. در صحنهی آخرِ کیلبیلِ دو، شخصیتِ اصلی که اسماش را یاد-ام نیست برای کشتنِ بیل تنها چند ضربهی بهجا به چند نقطهی بدناش میزند. و قلبِ بیل میترکد. و تو هم همینطور سرِ من درمیآوری. همینطور قلبِ من را میترکانی. داستان درست میکنی. عاشقِ اینای که ما را شگفت زده کنی. و خو...
دوازدهِ اردیبهشت - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
صبح پای صبحانه دکلمهی «ترانهی شرقی»ِ لورکا را گوش میکردم. مرا گرفت و به خود کشید. در فضای سورمهای رنگ و براقاش ژستهای گذشته و فراموشِ ذهنام را به یاد میآورم. خیالِ رنگآلود و آسوده. من چیزی تیره و شفاف را به یاد میآورم با هر جملهاش. «هان ای جبریل مقدس از یاد مبر که جامهات را کولیان به تو بخشیدهاند» «...
۱۳ اردیبهشت - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
امروز روزِ ساکت و خوبی بود. تقریباً تمامِ فکر-ام روی متنِ سنتکلارا متمرکز بود. متن یک طوریست که آدم را به حاشیه میبرد هی. برای اینکه گسترهی کلیِ کار را معلومتر کنم، مجبور ام جستهگریخته دست به مطالعاتِ حاشیهای بزنم. امروز جستوجوی مفصلی در نقاشیهای قرون وسطی کردم. دنبالِ اینکه پردهها یا تصاویرِ دیوارِ...
بی زار [یادداشت شخصی] - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
تو من را از پشتِ دیوارهای هوا چه طور می بینی؟ این بادِ میانِ ما حرف های مرا چه رنگی به گوشِ تو می رساند؟دیوارهای عایق. بادِ عایق. این هوا دیگر امانت دار نیست. باید به زبانی ورای تکلم، ورای بدن دست یافت. من تنها با این زبان می توانم با تو گفت و گو کنم. با زبانی که ندارم اش. که نداریم اش. ما برای گفت ...
سیزده یا شاید هم چهاردهِِ اردیبهشت - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
آدم وقتی مشغولِ کارِ مهمی ست، حواس اش را به ترکِ دیوار هم که شده پرت می کند. ذهنِ آدم هی می خواهد فرار کند از کار. حتما برای تان پیش آمده. الان هم من همین طوری شده ام. هی به هر بهانه ای از کار تن می زنم. یک خاطره ی خیلی دور به یاد-ام آمد. من هم از خداخواسته. گفتم با این جا نوشتن اش، حواسِ خود-ام را ...
بیستوچهارمِ اردیبهشت - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
این چند روز هی میخواستم بیایم چیزی بنویسم اینجا و دستام نمیرفت. خواب بودم. (و واقعاً هم خواب بودم. روزی دوازدهسیزده ساعت خوابیدم این هفته) بد کار ریخته بود روی سر-ام. یک کتابِ مبسوطی را باید ویرایش میکردم. کردم با جگرخونی و دیشب تحویل دادم. امتحانِ مبانیِ عرفان هم داشتم و نخواندم البته و امتحان هم خ...
آن نفس که عاشق شد [مولوی] - تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 22:07
نانپاره ز من بستان جانپاره نخواهد شد آوارهی عشقِ ما آواره نخواهد شد آن را که منام خرقه عریان نشود هرگز وآن را که منام چاره بیچاره نخواهد شد آن را که منام منصب معزول کجا گردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد آن قبلهی مشتاقان ویران نشود هرگز وآن مصحفِ خاموشان سیپاره نخواهد شد از اشک شود ساقی این د...
Teorema [یادداشتِ کاملاً شخصی] - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 20:44
تئورما تئورما تئورما. زیباییِ این تمثیل نفسام را بند آورده. دو شب است مثلِ یک حبابِ گداخته گیرکرده تویِ سینهام. دلام میخواد یکی را پیدا کنم بگویم چه دیدهام. دو شب است دارم دورِ خودام میچرخم. دلام میخواهد شریکاش شوم با کسی و بیهودهست. هیچ چیز نمیشود گفت. نوجوان شدهام. زنِ لختی را انگار دیدهام و برافر...
دربارهیِ شعر [یادداشت] - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 20:44
شعر یا زیباست یا شاهدِ زیباست. یا خودِ صورت است یا چشمیست باز به صورتی.xa0 در حالتِ اول کاراش روشنی و بیان است و در حالتِ دوم کتمان و اشاره به گنگی. در حالتِ اول باید آشکار «شود». در حالتِ دوم باید پنهان «کند».

برچسب‌های مرتبط

بی تو نبودن | بی تو نبودن سخته | بی تو بودن و نبودن افتخاری | یکی از شعرهای سعدی | یکی از شعرهای حافظ | یکی از شعرهای قیصر امین پور | صبح شعر نو | صبح شعر | صبح شعر حافظ | مبارک باد از ناصر چشم آذر