دستکشهای بیاهمیت [یادداشت شخصی] - تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 4:54
امشب با محسن بحثِ مفصل کردیم. در خلال حرف، من یادم به یک خاطره افتاد از سالهای بسیار دور. و به گمانم یادآوریاش در این ایام ضرورت دارد. - من کلاس اول ابتدایی بودم. یا شاید دوم. هفت یا هشت سالم بوده پ
[حکایت حلیق بن حلّیق] - تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 4:54
از این جا میتوانید بخوانید. xa0 حکایتِ حلیق بن حلّیق xa0 xa0
Stop - تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 12:56
به این فکر میکردم که آدم زنده باشد و بدنش شروع کند به تجزیه شدن. نمیدانم بعد از مرگ چه اتفاقی برای بدن میافتد. میگندد و کرم میزند و چه و چه. فکر میکردم که آدم زنده باشد و عین به عین یک همچین چی
تخت سلیمان - تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 12:56
من فکر میکردم که قرار است طور دیگری باشد. وگرنه اگر بنا بر خرابیست، من که خوب بلدم. Ye tari mo çul aimom o ye tari pešk mixarom mo ke bio sei ko.
این تن من است نخوریدش - تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 12:56
یک عده دارند مرا تهدید میکنند. تهدیدهای سفت و سخت. من خوب نمیشناسمشان. فقط یک چیزهایی توانستهام ازشان بفهمم. از دور به نظر لباسهای سیاه کردهاند تنشان و از نزدیک قرمز، و شاید هم برعکس. نمیتوانم ا
برای سجّادِ عزیزم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:37
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
حبیب [یادداشت] - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:02
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دعای پاییز] - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:02
xa0 ای خداوند مرا به کار وادار و به کار من برکت بده، در آغاز و در میانه و در پایان. زیرا اگر تو مرا به کار نخوانی، من کار نمیکنم. تویی که رخصتِ کار میدهی. تو میتوانی با بیماری و با اندوه مرا زمینگیر
اول آذر ۹۸ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:02
بعدِ چهارپنج روز تلگرامم چند دقیقه وصل شد. پیامها را میخواندم. دوستی نوشته بود: رنجهای ما برای تاریخ تکراریاند. یکی این. دیگر این سخنِ یوحنا که کلماتش آن روز مثل سنگ که ببارد، ناگهان بر سرم ریختند. “در محبّت ترس نیست؛ بلکه محبّتِ کامل ترس را بیرون میراند. زیرا ترس از مکافات سرچشمه میگیرد. و کسی که م...
[گل های کوچکِ قدیس فرانچسکو] - تاریخ: 1398/7/26 ساعت: 1:31
کتابِ "فیورتّی" یا "گلهای کوچکِ قدیس فرانچسکو" یکی از ولینامههای مشهورِ مسیحیست، در ذکرِ احوالِ فرانچسکوی قدیس و یارانِ نخستیناش. روایتهایxa0این کتاب احتمالاً در اواخرِ قرنِ چهاردهِ مسیحی، به دستِ
به هر حال یک روز بلندترینِ صداها را در گوش ما تزریق خواهندکرد، یک روزِ بسیار دور البته [یادداشت] - تاریخ: 1398/7/26 ساعت: 1:31
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
در این گنجنامه استعارهی من باش [یادداشت] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
استعاره اصیلتر است یا آنچه استعاره از آن است؟ و یا اصلا، چه انگیزهای در ما هست، که سراغ استعاره میرویم؟ هراسناک بودن شئ. یا مقدسبودناش. یا زیاده داغ و برافروخته بودناش و اینجور چیزها که با ه
مکتوب سوم [دربارهی حروف الفبا] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
ظهر بهخیر. فرض کنید که فارسی هیچ نمیدانید. و یک صفحهی تذهیبکاریشده را خیال کنید، رویاش به خط ثلث و شکل چلیپا، چیزهایی نوشته به فارسی. و این برگه را خیال کنید از ناکجا به دستتان رسیده و فارسی هی
ماییمونوایبینوایی،بسماللهاگرحریفمایی [یادداشت] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
سلام و وقتخوش، باید خیلی تند و تلگرافی بنویسم؛ وقت نیست، و بادها تند و ناگزیر میوزند. __________ دیروز داشتم برمیگشتم. توی راه ناگهان حس کردم همهی این وقتها (که دقیق یادم نیست از کی تا امروز که ا
آیینِ تشرّف [مکتوب پنجم] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[مکتوب ششم] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
من صبح که بیدار میشوم، اول به شما فکر میکنم.
یرما - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
لازم دیدم اینجا چیزی ثبت کنم. حوصله نداشت. گفت به هرحال بگردی یه چیزی پیدا میکنی. جوینده یابندهست. منظورش این بود که پس نگرد و ولش کن. کاش در این سالهایی که گذشت، اینقدر اینور و آنور را نگشته ب
پشک [یادداشت] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
هیچْxa0وقت نیست. باید شتاب کرد. این چند وقته سرم خیلی گرم است. (معلوم هم نیست به چی) وقت و سکونِ نوشتن نیست. تلوتلو میخورم. آمدهایم شمال با بیژن. امشب شب آخر است. فردا برمیگردیم تهران. فرصت کم است. و
1979 - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
xa0 شما بههرحال از میلِ ما به مرگ سوءِ استفاده کردید. ما دلمان میخواست بمیریم، با شما؛ که طرحِ ناگهانی مرگاید. اما شما مردن ما را صرف زندهبودنتان کردید. و انصاف اگر بدهید، ناجوانمردانهست. که شما زودتر از گور بلند شوید.
نماز وحشت در اسکندریه [یادداشت شخصی] - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به - این دو سطر اینجا باشند، به نیابت از امشب. سهی شهریور نود و هشت

برچسب‌های مرتبط

بی تو نبودن | بی تو نبودن سخته | بی تو بودن و نبودن افتخاری | یکی از شعرهای سعدی | یکی از شعرهای حافظ | یکی از شعرهای قیصر امین پور | صبح شعر نو | صبح شعر | صبح شعر حافظ | مبارک باد از ناصر چشم آذر