for the record
-
تاریخ: 1403/6/6 ساعت: 23:52
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن در راه عشق وسوسهٔ اهرمن بسیست پیش آی و گوشِ دل به پیام سروش کن برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن تسبیح و خرقه لذّت مستی نبخشدت همّت در این عمل طلب از میفروش کن پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت هان ای پسر که پی...
نشویل
-
تاریخ: 1403/5/17 ساعت: 14:41
من خیلی خیلی زود احساس کردم که نشویل برایم تبدیل به خانه شده است. این را اولین بار زمستان امسال متوجه شدم که چند روزی برای سفر رفته بودم کالیفرنیا و شبی که برگشتم٬ از فرودگاه نشویل که آمدم بیرون٬ احساس کردم شهری که من غریبهاش بودم حالا بسیار بسیار آشناست. یادم میآید باران تندی که میبارید٬ آسودگی خیا...
بهشت [قصه]
-
تاریخ: 1403/5/17 ساعت: 14:41
بیاید ملکوتت بر زمین» «آنگونه که هست در آسمان ____ سپس سروران زمین را مهیا نمودند و آدمیان و حیوانات را، با اسلحهای که به ایشان داده بودند، روانهٔ منزلگاه تازه کردند. آنگاه نیرومندترینشان زمین را با دست پرتوان خود چرخاند و خورشید را به عقب راند تا دورتر از زمین بایستد. و به این شیوه زمین به حرکت اف...
Beautiful Losers
-
تاریخ: 1403/1/25 ساعت: 7:12
یه صحنهای هست که در طول روز گاهی یههو جلوی چشمم ظاهر میشه. و همیشه اونقدر باشکوهه که بهتم میبره. تصویر یه جمعیتی، ساکت و خیره، و سر به زیر، در یک بیابونی، یا پای یه کوهی، که یک امید خیلی شکننده و نحیفی درشون پا گرفته، تازه خبر رو، انجیل رو، و مژدهٔ رستگاری رو شنیدن. آدمهایی که همه واقعاً و بیتعارف س...
φάντασμα
-
تاریخ: 1403/1/25 ساعت: 7:12
میایستم روبروی آینهٔ حمام٬ و آنقدر به خودم نگاه میکنم که یک لحظه بالاخره تصویری را که میخواهم از خودم شکار کنم٬ انگار که بعد از این عکس خواهم شد. و بعد با تیغ گونهها و گلویم را خط میاندازم. و بعد موهای خیسم را٬ که هیچوقت نمیشود شانهشان کرد٬ با دست به حالت همیشگیشان درمیآورم٬ مثل وقتی که همهٔ لباسها ...
هین بیایید ای رفیقان سوی من
-
تاریخ: 1402/11/28 ساعت: 15:52
من روحم از آهن است، مثل این که. و البته بسیار زنگ زده و زننده و مستهلک. اما گاهی از زیبایی و سرسختیای که درم هست به وجد میآیم. چه چیزها که بر سر من آمده و مرا نشکسته. من مثل یک میلهٔ نیمه جان فلزی در جایی که گذرگاه هیچ عابری نیست پرچمی را که پرچم هیچ جایی نیست در زیر باد و باران نگه داشتهام. دست کم ...
δόγμα
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 18:52
در خواب دیدم که یک کسی به دروغ یک تخاصمی بین من و یک کس دیگری به وجود آورده بود٬ تخاصمی که در حالت عادی میتواند خیلی جدی گرفته نشود. غرضورزی آن اولی حتی در خواب هم معلوم بود٬ اما من در خواب٬ درست لحظهای که آن حرف را شنیدم آدم دومی را برای همیشه از ذهنم حذف کردم. بیدار که شدم٬ باز هم دلم صاف نشد و مط...
کانال تلگرام
-
تاریخ: 1402/8/28 ساعت: 18:52
این را گفت و بعد از آن به ایشان فرمود: دوستِ ما ایلعازر در خواب است، اما میروم تا او را بیدار کنم.شاگردان او را گفتند: ای آقا، اگر خوابیده است، شفا خواهد یافت.امّا عیسی دربارهی مرگِ او سخن گفت، و ایشان گمان بردند که از آرامشِ خواب میگوید. آنگاه عیسی بهطورِ واضح به ایشان گفت که ایلعازر مرده است.(یوحن...
از گونههای مردن
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 11:46
تا مدتی کمتر یادم میافتاد. اما چند وقت است که گاه و بیگاه آن تصویر از جا و بیجا به مغزم حملهور میشود و هر بار جدیتر و مهلکتر از بار قبل. آن لحظه آخری که مامان را دیدم. درست آن لحظهای که رویم را برگرداندم و از آن در رد شدم در حالی که میدانستم آن آخرین نگاهی را که قرار بود بکنم کردهام. این تصویر٬ شلوغ...
گل داوودی
-
تاریخ: 1402/7/5 ساعت: 18:20
احیای حافظه و کنکاش گذشته مثل سلاحی است که آدم وقت تنگنا از غلاف بیرون میکشد. وقتی که نور نیست و چیزها در تاریکی قابل تشخیص نیستند٬ وقتی که کورمال کورمال راه میرویم٬ مسیر را با لمس و حافظه معلوم میکنیم. آنچه در تاریکی است٬ اگر هنگام لمس کردن شباهتی پیدا کند به آنچه که پیشتر در نور دیدهایم٬ بیخطر میش...
گومش [قصه]
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 11:14
شهر ما در گوشهای پرتافتاده از این عالم قرار گرفته است. ما در انتهای زمین زندگی میکنیم. ما مردمی منزوی و طردشده هستیم. کسی معمولاً به میان ما نمیآید. مردم غریبه به زبان ما صحبت نمیکنند و ما نیز زبانهای دیگر را نمیشناسیم. به همین خاطر، خروج از شهر برایمان وحشتآور است و آنقدر که به عمر زندگان ما قد مید...
خشم
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 7:44
من با گذشت زمان، در طول این سالهایی که گذشتهاند، قوهٔ عاطفهورزیام را روز به روز بیشتر از دست دادهام و در این مورد بسیار ضعیف شدهام. دلتنگی، دوستداشتن، حسادت، غم، تنهایی و چیزهایی از این قبیل را به ندرت احساس میکنم. اما، از میان عواطف بشری، فقط و فقط خشم و نفرت است که هنوز در وجود من زنده است و هرچه ...
Funny how sometimes you just find things
-
تاریخ: 1401/11/4 ساعت: 21:04
لئونارد کوهن ترانهای دارد به نام Lover, lover, lover که به سلیقهٔ من یکی از بهترین کارهایش است. من بارها این ترانه را شنیدهام و همیشه بهترین حظی را که میشود از یک متن برد از آن بردهام. حالا این که دقیقاً چه حظی را سعی میکنم به یک زبان خیلی الکنی توضیح بدهم. به سلیقهٔ من، متن خوب متنی است که یک معنای...
عهد بادیه
-
تاریخ: 1401/11/4 ساعت: 21:04
من گاهی وقتها که خیل بیکارم و یا مجبورم منتظر چیزی باشم، یک قصهمانندهایی سر هم میکنم که نهایتاً به هیچ دردی نمیخورند و نه آنقدر مایه دارند که بنویسمشان و نه میشود به طرحهای مفصلتر تزریقشان کرد. محض همین خیلی سریع فراموششان میکنم. دیشب داشتم به یک چنین قصهٔ بی در و پیکری فکر میکردم که به نظرم رسید خ...
Bohemian Rhapsody
-
تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 19:34
دوران کودکی من با یک وحشت بسیار تلخی میگذشت. من همیشه میترسیدم. عموماً در تنهایی و گاهی حتی در حضور بزرگترها. وحشت یک جایی همیشه در کمینم بود و هیچ حسی به اندازهٔ وحشت در ده دوازده سال اول زندگی من پررنگ نبود. تصاویر و صحنههای ترسناکی برای خودم ساخته بودم که جز به ندرت رهایم نمیکردند. در کوچه، در را...
مارگیران
-
تاریخ: 1401/3/26 ساعت: 10:23
در تابستان سال گذشته، لشکر ما در آستانهٔ انهدام قرار داشت. بعد از ظهر یک روز، وقتی که ما مشغول مراسم عصرانه بودیم، دختر شاه ثلث لشکریان را، به تقریب، با خود از اردوگاه بیرون برد و به سپاه دشمن پیوست. فرماندهی لشکر ما همزمان بر عهدهٔ پسر و دختر شاه بود. دربارهٔ منشأ اختلاف خواهر و برادر به شایعه چی...
قصۀ ملکۀ لوحام
-
تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 14:46
از رأسالکهنهٔ ولایت لوحام به بزرگ استان شمال غرض از نوشتن این کلمات التماس یاری از شماست چراکه ذهن همهٔ ما در این باره -که عرض خواهد شد- به تاریکی کشیده است. اما شرح مسئلهٔ ما چنین است:قریب به یک سال پیش از این، امیر ولایت ما از جسم منزه خود خلاصی یافت. شما با اعمال او آشنا بودهاید و دربارهٔ آدابدان...
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
-
تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 14:46
من جنون خودم را دو سه باری آزمودهام. و دیدهام که چه هول و ولای بیتوقفی است و دیدهام که در شیدایی و منگی سر از چه ناکجاهایی در میآورم. سعی میکنم که یک دستم همیشه به کلاهم باشد و یک دستم به لباسهایم. و سعی میکنم که روی هم رفته معقول بمانم و از حدود انصاف و ادب تجاوز نکنم. چراکه آنسوی ادب باتلاق چندشنا...
عقر
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 19:56
یکجا که طوفان مفصل باشد یک چیزی مُر شده توی خودش. اگر نزدیک برود آدم و مفصلش کند معلوم میشود که آدم است یا آدم اند (به واقع آخرین چیزی که اینجا اهمیت دارد شمار این افراد است. زیرا که در این طوفان ف
بهمن ۹۸
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 4:54
دیگر هیچ کینهای توی سینهی من نیست. دست مرا گرفتی و بردی گذاشتی روی سنگ سیاه ثقلم. تو مجبورم کردی که به همهچیز این دنیا رحم کنم. تو هم به من رحم کن. آدمی را که از جا کنده نمیشود، به زور و زخم از جا